روز مسلمان شدنت
شولوخ خان ما هر موقع خواستیم ببریمت واسه ختنه جون سالم به در بردی تا امروز که ٢تا بیمارستان بردیمت بازم نشد.دیگه حوصله بابایی سر رفت و رفتیم مطب یه آقا دکتر و ایشون اشکت رو درآوردن.قربونت برم که چقد داد زدی ولی مجبور بودیم.اشک مامانم درآوردی تازه من هیچ خاله معصومه هم گریه میکرد.چن تا بدوبیراهم نثار دکترکرد.امروز رو زیاد حوصله نداشتی ...
نویسنده :
مامان امین
12:39





